خانه / علما و روحانيون / حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد ابوالحسنى

حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد ابوالحسنى

حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد ابوالحسنى فرزند شیخ یداله درسال ۱۲۹۷ در روستای باغخواص بدنیا آمد.این عالم بزرگوار پس از طى دوره مکتب و ابتدایى در زادگاهش درسال ۱۳۲۲ ه.ش در ورامین نزد مرحوم حاج شیخ محسن طاهری (امام جماعت مسجد خاتم الانبیاء ورامین و اولین شخصی که کلاس حوزوی در ورامین دایر نمود)  به تعلیم علوم دینی پرداخت و سپس جهت تکمیل علوم دینی وکسب مدارج عالی به حوزه علمیّه قم عزیمت کرد و از محضر اساتیدبزرگواری بهره برد.و پس از کسب علم به تهران مراجعه ودرآنجا اقامت نمود.مرحوم ابوالحسنى از خطباى زبردست تهران بود که اشتغال به منبر و اقامه جماعت را، با تدریس ادبیات و دروس دینى در برخى از دبیرستانهاى پایتخت جمع کرده بود. وى که عمرش دراز – در سنگر محراب و مدرسه – به وعظ و ارشاد خلق پرداخته بود، دلى سرشار از عشق به عترت پاک پیغمبر صلى الله علیه وآله داشت ، و مفتخرانه ، مى گفت که : ما در بانک حسینى علیه السلام حساب داریم . مردم ورامین هنوز جلسات پرسوز و گداز دعاى کمیلش در سالهاى اختناق را به یاد دارند و در بسیارى از هیئات غرب تهران )خاصه ، منطقه عباسى و گمرک ) چنانچه ذکرى از وى به میان رود، ناطق و مستمع ، بى یاد خیر، از نام وى نمى گذرند. خدایش بیامرزد که از کودکى به فرزندانش آموخت که جز طریق اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام راه نجاتى نیست و بقیه ، هر چه باشد، ضلالت و گمراهى است .

خاطره ای از زبان فرزند بزرگوارشان حاج محمدتقی ابوالحسنی : ایشان نقل می کنند پدرم حدود ۲۰ سال در یکی از هیئت های تهران درایام محرم منبر می رفتند دریکی از شبها ایشان به قول معروف سنگ تمام می گذارند ویکی از اعضای هیئت امناء آن هیئت از منبر ایشان خوششان می آید وبه دیگر اعضای آن هیئت می گوید که مبلغ بیشتری به ایشان (مرحوم ابوالحسنی) بدهند وبه هرشخصی (هئت امناء) که می گویند فلانی شما از مبلغ قبلی که به ایشان می دهید بیشتر بدهید هرکدام به دیگری می گوید من فکر می کردم شما به ایشان پول منبر را می دهید درآخر معلوم می شود طی این ۲۰ سال اصلاً کسی به ایشان پولی بابت منبر رفتن نمی داده . یا ایشان می فرمودندکه این عالم بزرگوار جهت منبر رفتن به هیئتی درقبال دریافت ۵ ریال ۱۵ ریال کرایه ماشین می داده اندیعنی دوبرابر مبلغی که می گرفته کرایه ماشین می داده.

عنایات قمر بنى هاشم علیه السلام به مسیحیان
حجه الاسلام والمسلمین ، محقق عالیمقام آقاى شیخ على ابوالحسنى (منذر)مدافع حریم تشیع و نویسنده توانا از حوزه علمیه قم ، در مقاله اى خطاب به مؤ لف کتاب (چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام) نوشته اند:
برادر عزیز و گرانقدر، جناب حجه الاسلام آقاى شیخ على ربانى خلخالى ، از این جانب على ابوالحسنى (منذر) خواسته اند تا آنچه را که از مرحوم پدرم ، حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد ابوالحسنى ، در باب کرامات حضرت ابوالفضل – بل ابوالفضائل – عباس بن على بن ابى طالب علیه السلام در یاد دارم قلمى کنم .
و اما بنعمه ربک فحدث ، و من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق .

لا عذب الله امى انها شربت

حب الوصى فغذتنیه باللبن

و کان لى والد یهوى اباالحسن

فصرت من ذا وذى اءهوى اءباالحسن

آتش دوزخ ، ز جان مادرم بس دور باد

در بهشت نعمت حق ، جاودان ، مسرور باد

شربتى کز حب حیدر سرکشید آن نازنین

ریخت در کامم ز راه شیر، چون ماء معین

شکر حق گویم که بابا نیز یار حیدر است

همچو مادر، دوستدار عترت پیغمبر است

پس عجب نبود که پور آن ، بى رنج و محن

از بن جان ، مفتخر باشد به حب بوالحسن

بارى شادروان حاج شیخ محمد ابوالحسنى ، ذهنى مملو از خاطرات جالب و شنیدنى در باب عنایات و کرامات ائمه اطهار علیهم السلام و نزدیکان آن بزرگوار به دوستان و شیعیان خویش داشت که بعضا مسموعات ، بلکه مشهودات مستقیم خود وى بود و در سخنرانیهاى عمومى و خصوصى خویش آن همه را، همچون درى بر گردنبندى ، در موضعى مناسب از کلام مى نشاند و از چشم حضار، اشک مى گرفت . دریغا که این بنده ، در زمان حیات ایشان ، در مقام جمع و ضبط آن خاطرات شگفت برنیامدم و آنچه که اینک – جسته و گریخته – در یاد دارم ، خاصه در جزئیات قضایا، بعضا از عوارض دهر مصون نمانده است .
مع الوصف ، براى آنکه همین مقدار بازمانده نیز از دست نرود(که ، بحق ، گفته اند:) العلم صید و الکتابه قید، یا قیدوا العلم بالکتابه ) و ضمنا خواهش جناب خلخالى را هم یکسره بى پاسخ نگذاشته باشم ، یک دو داستان از گفته هاى پدر را – که موضوع کتاب گرانسنگ حاضر مرتبط است – تقدیم مى دارم . چنانکه خواهید دید، هر دو داستان ، حاکى از عنایات حضرت ابوالفضائل به کسانى است که هر چند از آئین مسلمانى بدورند، اما معرفتى به مقام آن بزرگوار یافته و پاس حرمت وى را نگه داشته اند؛ در معنى ، ارادتى نموده و عنایتى برده اند. جاى دارد که ، سعدى وار، با سوز دل بگوییم :

اى کریمى که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور دارى

دوستان را کجا کنى محروم

تو که با دیگران نظر دارى

و اینک ، آن داستانها:

شراکت با حضرت اباالفضل علیه السلام !
پدرم ، از جناب دکتر رجبعلى مظلومى (استاد دانشگاه و نویسنده خوش قلم و دل آگاه معاصر)نقل کرد که وى مى گفت :سالها پیش از این ، در دوران رژیم سابق ، در مسیر نیشابور، در یکى از قهوه خانه هاى جاده شاهرود با تنى چند از یاران همسفر نشسته بودیم تا ساعتى از رنج راه بیاساییم و آنگاه به حرکت ادامه دهیم … که ناگهان حادثه اى جانگداز، همه ما و حاضرین از اهل محل را به کنار رودخانه کشانید. ماجرا از این قرار بود که : در نزدیکیهاى قهوه خانه ، یک کامیون بارى که کنترل آن از دست راننده اش خارج شده بود از مسیر منحرف شد و در حالیکه برخورد آن با صخره هاى دره صداهاى مهیبى تولید مى کرد، به اعماق رودخانه رفت و… جز مشتى آهن پاره از آن باقى نماند.
پیداست که خود ماشین ، چندان مهم نبود و اگر راننده سالم مى ماند، همه چیز – با تلاش ‍ و کوشش مجدد – قابل جبران بود؛ اما با چنین سقوط و تصادف هولناکى ، مسلم مى نمود که راننده نیز در میان آهن پاره ها تکه تکه شده و به قول معروف : تکه بزرگه اش ، گوش ‍ اوست !
بارى ، ما، دریغان گویان ، بر حال زار راننده کامیون افسوس مى خوردیم و در اندیشه بودیم که چگونه جنازه قطعه قطعه شده او را از عمق دره و از میان آهن پاره ها به سطح جاده بالا آوریم که ، ناگهان ، چشممان به راننده کامیون افتاد که صحیح و سالم بالا مى آید: آرى ، اشتباه نکرده بودیم ، او خود راننده بود!
راننده کامیون ، که بزودى معلوم شد یک فرد ارمنى است ، در برابر چشمان از حدقه درآمده ما وارد قهوه خانه شد و ما بر گردش حلقه زدیم . بر آن بودیم که جزئیات ماجرا را از او سؤ ال کنیم ، که برخلاف انتظار، راننده ارمنى ، پیش از آنکه نفسى تازه کند دست در جیب کرده و یک دسته بزرگ اسکناس بیرون آورد و در حالیکه روى میز مى گذاشت خطاب به ما چنین گفت : در سقوط مهلک ، که شاهد بودید، حضرت عباس علیه السلام شما مسلمانها مرا نجات داد. من یک فرد ارمنیم ، اما با او حسابى دارم و این بار نیز، زمانى که ماشین در عمق دره سقوط کرد، براى نجات خویش دست توسل به دامن او زدم و نام مبارک او را به زبان آوردم ، و او جان مرا نجات داد. من در این محل کسى را نمى شناسم و با محیط آشنا نیستم ، شما این پول را بگیرید و به مسجد یا هیئت محل بدهید که به حساب و عنوان حضرت عباس علیه السلام و در راه وى خرج کنند…!
پاداش ادب !  
پدرم ، مرحوم ابوالحسنى ، نقل کرد که ایضا در زمان رژیم سابق ، در یکى از بیمارستانهاى تهران ، شخصى ارمنى بسترى بود که گرفتار مرضى سخت بود و رنج بیمارى او را در شدت و تعب افکنده بود.
نیمه یکى از شبها – که با شب تاسوعا مقارن بود – فرد مزبور یکى از پرستاران (به اصطلاح مسلمان اما لاابالى )بیمارستان را دید که با یک بطرى عرق داخل اتاق وى شده و نزدیک تخت او، روى زمین بساط عیش و نوش گسترده است !
شخص ارمنى ، در اثر معاشرتى که با جامعه اسلامى ایران داشت ، نیک مى دانست که شرابخوارى از دیدگاه اسلام کارى بس زشت و نکوهیده قلمداد مى شود و علاوه بر آن ، جماعت شیعیان شب و روز تاسوعا را متعلق به یکى از چهره هاى مقدس مذهبى خویش ‍ (آقا ابوالفضل العباس علیه السلام )دانسته و بسیار محترم مى شمارند و حتى افراد بى بند و بار و سست ایمان نیز در چنین اوقاتى مى کوشند از اعمال حرام و ناروا دورى جویند.
ازین روى ، از کار زشت آن پرستار مسلمان ! و شیعه ! – شرابخوارى ، آن هم در چنان شبى – سخت به شگفت آمد و بى اختیار زبان ملامت گشود که :
فلانى ! من ارمنیم و مثل تو مسلمان نیستم که حرمت چنین شبى را بر خود واجب مى شمارم . اما تو، ناسلامتى ، مسلمانى و این شب هم ، در آئین شما شیعیان شبى مقدس ‍ تلقى مى شود. شرمت نمى آید که در برابر کسى چون من – که دینى دیگر دارد – مقدسات مذهب خویش را زیر پاى مى گذارى و حرمت این شب را نگه نمى دارى ؟!
مع الاسف ، این پند صادقانه ، به جاى آنکه آن مسلمان شناسنامه اى را به خود آورد و به توبه و تنبه وادارد، او را شدیدا خشمگین ساخت و واداشت که هر چه از فحش و فضیحت در چنته دارد، نثار بیمار کند:
– ساکت شو مردک ارمنى … هذیان نگو… این فضولیها به تو نیامده است …!
شخص ارمنى ، که در آتش مرض مى سوخت ، از اینکه مى دید به خاطر یک تذکر صادقانه ، این چنین مورد توهین و هتاکى قرار گرفته ، سخت غمین و ناراحت شد و دلش شکست و در حالیکه قطرات اشک از گوشه هاى چشمش سرازیر شده بود، پتو یا شمد را بر سر کشید و خود را از چشم آن نهنگ مسلمانى پنهان کرد و ساعتى بعد خواب بر او مستولى شد…
عالمى بود و اوضاعى ! در عالم خواب ، به گونه اى شگفت (که مرحوم پدرم آن را توضیح داد ولى مع الاسف جزئیات آن از خاطرم رفته است )به حضور سالار شهیدان علیه السلام و برادر گرامیش ابوالفضل العباس علیه السلام رسید و آن بزرگواران ، به پاس دفاع جانانه اى که وى از حرمت تاسوعا و صاحب آن کرده و در این راه توهینها شنیده بود، او را مورد التفات و عناوینى خاص قرار داده و نوید شفا به وى داده بودند.
زمانى که ارمنى مزبور از خواب بیدار شد، اثرى از رنج و مرض در خود ندید و فرداى آن روز نیز دکترها، پس از آزمونى دقیق ، گواهى دادند که بیمار به نحوى معجزآسا بهبود یافته است .
ماجراى پند ارمنى به پرستار مزبور و پاسخ توهین بار وى دل شکستگى ارمنى و تشرفش ‍ در خواب به محضر سالار شهیدان علیه السلام و پرچمدار کربلا علیه السلام و خبر بهبودیش به دست آن بزرگواران ، همچون بمبى در بیمارستان و محیط اطراف صدا کرد و نقل محفل مؤ منین گردید. از همین روى ، پس از انتقال شخص ارمنى به منزل ، جمع کثیرى از مسلمین محل ، به هیئت اجتماع ، روانه منزل او شدند تا ضمن عرض تبریک شفا، از همت وى در دفاع از ساحت آل الله علیه السلام تشکر کنند.
پدرم ، به اینجاى داستان که رسید، در حالیکه قطرات اشک از چشم وى و مستعمان مى ریخت ، با لحنى سوزناک ، آخرین پرده داستان را – که حاوى پیام آن نیز هست – چنین نقل کرد:
زمانى که مردم متدین در برابر خانه شخص ارمنى اجتماع کردند، او که در کنار پنجره طبقه بالا ایستاده و از اظهار لطف آن جماعت تشکر کرد، ناگهان سخنى گفت که انبوه جمعیت را غرق در ضجه و ناله کرد. او فریاد کشید:
– ما ارمنیها، اگر دنیامان ، چنانکه باید، آباد و روبراه نیست و در زندگى با هزار و یک مشکل روبروییم ، عجبى نیست . عجب از شما مسلمانها، شیعه هاست که چنین پیشوایان کریم و آقا بزرگوارى دارید و در عین حال در مشکلات دست و پا مى زنید؟!
مسلمانها، چرا شفاى دردهایتان را از این بزرگواران نمى گیرید؟!

 حاج شیخ محمد ابوالحسنى سرانجام در ۱۰ اسفند ماه ۱۳۷۰ دعوت حق را لبیک گفت و به جوار رحمت حق شتافت و پیکرپاکش در بهشت زهرا تهران در قطعه ۷۰ به خاک سپرده شد .

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*